سعی میکنم بخوابم ولی نمیشه...
چراغ رو روشن میکنم و میشینم پای خوندن کتاب...از زمانی که کتابی رو خوندم شاید دو سالی بگذره..شاید هم خیلی بیشتر...شاید هم کمتر و من یادم نمیاد...ساعت میشه ۴ و من بیدار...صبح باید ۷ بیدار شم..سالگرده بهشت زهرا باید بریم...دلم چقدر همین الان هوای بهشت زهرا کرد...پهلو به پهلو میشم و خوابم نمیبره...امشب جای من روی زمین توی هال هست...اقای امپراطور کوچیک ما از اونجا که مریض بود هوس خوابیدن در کنار اقای پدرش رو داشت و از اونجائی که آقای پدر باید جایش زیاد باشد مارا از تخت محروم کردن...ما هم بر روی زمین گویا خوابمان نمیبرد...
وای خدا من چطوری ساعت ۷ بیدار شم؟؟؟میگم بهتره اصلا نخوابم....بهتره ها..
خلاصه...
کیخسرو رو خریدم برای خوندن....شاهدخت رو خیلی دوست داشتم...جزو معدود کتبی بود که دوبار خوندمش...کیخسرو هم خوب بود تا اونجائی که همه چی رنگ واقعیت داشت..رفتم ته داستان رو خوندم...همه چی لو رفت..البته به خیالات که رسیدم ته داستان رو انتخاب کردم برای خوندن...ولی دوستش داشتم اوایلش رو...شاید بعدشم خوب باشه..نمیدونم...
دلم جارو کردن کوچه رو خواست تو یه شب برفی زمستون...
کلن دلم یه شب برفی خواست...بر خلاف پارسال که همش آرزو کردیم برف نیاد و نیومد...امسال دلم برف میخواد.
ترسو ام...خیلی زیاد...دوباره سرمو انداختم پائین و کوتاه اومدم...البته اون اول کوتاه اومد و منم دلم سوخت...ولی باید یه تصمیم جدی بگیرم ...یه آدم بی شعوری هم که خود را از ما دور نگه میدارد و ما هم قصد آزار دادن ایشان را نداریم پس نمیتوانیم از ایشان همفکری بگیریم...ایش...دلم یه کسیو میخواد که بتونه بهم کمک کنه شدید...کاش یه نفر پیدا میشد!!!!!
دلم پدربزرگی..عموئی...پسر عموئی...خاله ای ...عمه ای...دوستی....میخواهد ...که بدبختانه هیچ کسی موجود نمیباشد....
دلم یه زن و شوهر خوب دوست میخواد...که از جیک و پوکم خبر داشته باشن و من بتونم راحت حرفمو براشون بزنم...مثل توی فیلم حس پنهان
چه خواستنی هائی....
خدایا...قربونت بشم من...دلم برات تنگ شده بودا...بالاخره باهات آشتی کردم...حالا دوباره میشم همون فاطمه ای که هر کاری دلش میخواست میکرد
قربونت بشم من...نه خوبه؟خوبه من محلت نذارم ولی به حرفات گوش بدم؟؟؟با اینکه دوستت باشم و باهات باشم و باهام باشی و من هر کار دلم خواست بکنم؟؟؟نه خدا وکیلی کدومش بهتره؟؟؟خدااااقربونت بشم من..وای دلم یه ریزه شده بود واسه قربون صدقه رفتنت....
.....قند عسل مریضه دیگه...همینجوری تب داره...امروز منم مریض بودم ویه دونه از اون قرصای معتادی خورده بودم...حالی میدادا..اصلا حرف نمیتونستم بزنم...وای خنده داری بودا...بچه مم که مریض..همش وولو بود این ور اونو ور...عزیزم..اصلا هم اذیتم نکرد قربونش بشم من...فقط توجه میخواست...باباش رفته بود سرکار...اینم گریه ...منم تو هپروت..گفتم محمد زنگ میزنم بابات بیاد...اسلوموشن میگفتم...گفتم قرص خوردم نمیتونم بلند شم....اونم منتظر باباش...با بغض...فداش بشم ...هی چرا نمیاد...منم انگار ساعت برام نمیگذشت..اصلا یادم نمیومد کی بهش زنگ زدم...نیم ساعت بعد اومد...محمد و میگی سر حال...خوب..انگار نه انگار...قربون پسرم بشم من...باباش گفت بریم بیرون .دوتائی برن...هی سوال پیچ باباشو که نمیدونم چرا ماشین پنچر میشه و از این چیزا...بعد حرف استفراغ کردن ( گلاب به روتون )محمد شد...گفت اگه تو ماشین اسفاغم بیاد چی؟باباش گفت پیاده میشیم تو جوب آب...دوباره پرسید باباشم گفت رو سر من....محمدم گفت آخه من قدم به سر تو میرسه؟؟؟؟وای منو میگی....مردم از خنده....گفتم بله تحویل بگیرید...ادامه هم میده... نمیتونی که تو ماشین هم بشینی دولا بشی؟؟؟میشه؟؟وای منم خنده های اسلوموشن....
قربون عشقم بشم من....به خدا حرفائی میزنه ها....