تبليغاتX
اول راهم

اول راهم

33

بی دلیل مجبور میکنیم تا بنشینیم این فیلم را ببینیم و اشک بریزیم...یعنی سریال کره ای پشت برج سفید...من فقط قسمت های آخرش رو دوست داشتم...و دیدم...شایداولشم قشنگ بوده...

دیشب یه تصمیمی گرفته بودم ولی الآن هرکاری کردم نتونستم اجراش کنم...

داره روی اعصابم دیگه راه میره..هرچی فکر میکنم فقط تا قسمت گرفتنش یادم میاد...باقیش دیگه یادم نمیاد...همه جارو هم گشتم نبود...پول مردم رو بالا میکشم نتیجه اش همین میشه...عجب گیری کردم.

کاش فردا برای خودم بود...کاش.

قربون خوردنش بشم..عشق...غذاشو که مثل عسل میخوره...یعنی دیدن داره غذا خوردنش بس که با اشتها و قشنگ میخوره...آخرش که تموم شده میگه مامان میخوای این گوشت رو با استخونش بخورم؟نگاش کردم تا بفهمم منظورش چیه....گفت میخورم...استخون رو برداشت تا گوشتاشو بخوره...وای...شیرین...شیرین...عاشق مرغ و اصلا گوشت گوسفند نمیخوره...آخرشم شیرین من کاسه آبشو سر کشید...با اشتهای فراوان....دقیقا برعکس من که همه رو از اشتها میندازم این با لذت فراوان غذا میخوره....قربونش بشم من ...دوبار امروز براش اسفند دود کردم...بی خودی هی داره خون دماغ میشه و من دارم کلافه میشم..باید یه دکتر ببرمش...قربونش بشم من...مامان بزرگمو مامان جون جونی صدا میکنه و مامانیمم حال میکنه...قربونش بشم من....

 

هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم

بگم فقط مال منی به تو جسارت  بکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 0:29  توسط فاطیما  | 

32

صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا

 شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم...

یادمه خیلی سال پیشا(۸ سال میشه)اینو تو یکی از سررسیدام نوشتم...برای یکی که یه موقعی ازش نفرت داشتم و این نفرت در آنی تبدیل به یه عشق شد...نمیدونم میشه اسمشو عشق گذاشت یا نه..هرچی بود دوستش داشتم و تا اومدم به خودم بجنبم و بفهمم رفت...با یکی ازدواج کرد هم نام و فامیلی خودم...البته میدونم کاری هم از پیش نمیبردم...

سالها دوستش میداشتیم...تا اینکه بالاخره از دلمان بیرون رفت...به سلامتی...و الان همینطوری فقط فامیلمان هست...

یهو یادش افتادم..این شعره افتاد در دهانمان و یاد اون دفتر افتادم و یاد باقی قضایا.

هجوم خیالات امروز معنی واقعیشو نشون داد.....انگاری هیچی نمیبینه...هجوم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 19:12  توسط فاطیما  | 

تـــو کـیـسـتـی کـه مـن اینگـونـه بی‌تو بـی‌تـابـم
شــب از هــجــوم خیــالــت نـمــی‌بــرد خــوابــم
تـــو کــیـسـتـی کـه مـن از مـوج هـر تبسـم تــو
بـــســان قــایــق ســرگــشــتــه روی گـــردابــم
مــــن از کــــجـــا ســر راه تـــــو آمـــدم نـــاگــاه
چـــه کـــرد بــا مــن آن نـــگـــاه شــیــــریـــن آه
تــو دوردســت امیــدی و پــای مـن خسته است
چـراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
تـــو آرزوی بـــلـــنـــدی و دســـت مـــن کــــوتــاه
مــدام پــیـش نـگـــاهــی مـــدام پــیــش نــگــاه
چــــه آرزوی مــحــالـی‌اسـت زیــســتــن بــا تــو
مـــرا هـمـیــن بـگـذارنـــد یــک ســخـــن بــا تــو

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 18:58  توسط فاطیما 

31

محمد:بابا این جاده خاکی که میره تو کوه رو آسفالت میکنن؟

باباش:نمیدونم

۳۰ مین بعد

محمد:بابا همه خیابونا رو آسفالت میکنن؟

باباش :آره

محمد:یعنی خیابونا که توی کوه هم باشن آسفالت میکنن؟

باباش :آره

محمد:اون خیابونه که توی کوه بود هم آسفالت میکنن دیگه

اینطوری جواب میگیرن..یاد بگیرم من حداقل...

 

کاش میتونستم یه تصمیم بگیرم...کاش میتونستم برای اولین بار توی زندگیم خودم واسه خودم تصمیم بگیرم...ظاهران هر چی نگاه میکنم من تصمیمی توی زندگیم نگرفتم...ظاهرا همه چی خودش پیش رفته...و من خسته ام دیگه.نباید این کارو با خودم بکنم...اشتباه میرم .باید درست بشه.خواه اینوری خواه اونوری

خدایا میدونم که هستی..فقط اگه هنوزم منو میبینی کمکم کن

من که مدتی هست نمیبینمت...فقط همینجوری در جوارت نفس میکشم

تو منو ببین و به عنوان یه بنده کمترین کمکم کن.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 2:49  توسط فاطیما 

30

محمد نقاشی پورنو کشید...کلی خندیدیم..میگم بده محمد...میگه نه مامان اینا هر کدوم یه دستشوئی جدا رفتن...با هم که نرفتنموجه دلیلش دیگه...بعدا اومده میگه مامان بیا براشون شورت کشیدم...چه شورتی بود...خدائیش...کاش میتونستم نقاشیشو اینجا بذارم..حیف که یه گه گداری بچه مچه ای چیزی  از اینجا رد میشه...

 

دو سه روزه علاوه بر تمام اذیتاش عشق شده...غذاشو تموم کرد و وسایل سفره رو جمع کرد مثل آدم بزرگا....مثل بزرگا.....

اینکه بزرگ میشه..نمیدونم..خوب نیست..ولی یه جورائی عشقه الان کاراش...

وای..امروز وقتی با آقای اژانسی صحبت کردم یه جوری نگام میکرد...پیاده شدم  کارمو انجام دادم موقع برگشت گفت مامان با پراید بریمهیچ خوشش نیومده بود...گفتم مامان باید پول اقا رو بدیم...سوار شد...رفتیم خونه ...گفتم بریم بیرون نهار بخوریم؟؟؟گفت با کدوم ماشینه میریم؟؟؟با سمند نریم...من دوست ندارم....عینهو این پسر غیرتی ها..

من رسما بدبختم ۵ سال دیگه...هرچند همین الانم بدبختم...

از  اوناس که اگه بریم پاساژ با همه گلاویز بشهبرعکس باباش که هیچیو نمیبینه ایشون بشدت تمام حواس جمع....وای خدا....همون خونه بشینیم بهتره...

آخرشم چندان تمایلی نشون نداد به پیتزا (با اینکه عاشقه پیتزاست)و ما در خانه غذا پختیم و با هم نوش جان کردیم.......عشقش بیشتر بود تازه....

آی مزه میده وقتی اینقدر مهربون و حرف گوش کن و عشق میشه......عشق دنیا میشه...عشق دنیا...

کلی هم با هم خوابیدیم عصر و الان هر دو تا صبح احتمالا بیدار خواهیم بود....

عشق من..عسل من...جون من...

ولی دیوانه ام اگر روزی یه دونه دیگه بیارم...دیوانه....و دیوانه است اگر کسی برای نداشتن بچه زار بزند...ای....البته با عرض پوزش فراوان از همون آدمها......مرا ببخشید...

ولی آخرش که چی؟؟؟میذاره میره دیگه با اینهمه عشقیش....بدبختیش با ماست و اون موقع که به جائی میرسه میره پی خودش...بی خیال بابا...به آخرش فکر کنید که میرن همشون...خودتون..چه گلی به سر مامان بابا ها زدید که میخواید بچه ها بزنن..با خودم هم هستم البته...

داد داد..نداد هم نداد...زندگی را عشق است...

زندگی هم مزخرف آلات است...ولی خوب..حالا که هست..لذت باید برد....

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:57  توسط فاطیما  | 

29

رفتار امروز محمد در نوع خود کاملا عاقلانه و غیر عادی و بزرگ بود...عجیب...

محمد درست مثل یه پسر ۱۵ ساله غیرتی رفتار کرد...

حال من دست خودم نیست ...دیگه آروم نمیگیرم...دلم از کسی گرفته ...که  میخوام براش بمیرم

 

هیولاهای ذهنم بشدت دارن فعال میشن و تفکرات خوبی ندارن...وقتی همین دیروز میگم دارم آروم زندگی میکنم و بی خیال...پس باید همه چی آروم باشه..ولی نیست..و من هم آروم نیستم...چند روز قبل دلم عجیب مردن میخواست..بی هیچ بهانه ای زنده بودن یه جوریه..وقتی محمد و بغل میکنم انگار دنیا رو دارم...شاید تنها چیزی که منو به زندگی متصل کرده...هرچند هنوز معتقدم فرزندی که حاصل عشق باشه باید چیز دیگه ای باشه...ولی شایدم نهایت فرزند فرزنده دیگه...نمیدونم.

دندون قروچه ها داره کلافه ام میکنه...فشارهائی که به دندونم میارم گواهی حال خوش منه گویا....

کدبانوی خانه منو کشته با این کیکهاش..ولی خوشمزه ان...موزی...با طعم رشد...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:17  توسط فاطیما  | 

میخوام دنیا نباشه و تو باشی

لحظه های بی تو بودن سخته واسم اما انگار
تو نمیدونی که شبها چشم من بازه و بیدار
من دارم اینجا میمیرم شاید اصلا نمیدونی
من میرم شاید یه روزی قدر قلبمو بدونی

********


هر چی بگی همون میشم
هر چی بخوای بهت میدم
هر جا بگی باهات میام
جواب قلبتو میدم

*******

تو رفتی و چشمای من
خیره به راهت میمونه
سهم منم از عشقمون
همین چشمای گریونه
تو رفتی و اشکای من
چکیده روی نامه ها
کاشکی بشه یه روز بیای
تموم بشه بهونه هام

********

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 16:15  توسط فاطیما 

28

فقط کافیه به خودت اجازه بدی که بیافتی...به همین راحتی....افتادن همانا....

فقط کافیه بگی اصلا نمیتونی...و اصلا نفس نگیری...موقع نفس گرفتن بری زیر آب....

فقط کافیه حال نهار خوردن نداشته باشی....

فقط کافیه دلت نخواد کاری رو انجام بدی....آسمون هم بیاد زمین انجامش نمیدی...

لجبازی هم حدی داره....

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 14:21  توسط فاطیما  | 

27

یعنی بگو بمیرم.....

اینهمه نوشتم با یه دگمه همه چی از بین رفت..

دوست ندارم تو ورد بنویسم....اه....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 0:36  توسط فاطیما 

26

 

واقعا خیلی دلم میخواست بفهمم به چی فکر میکرد؟شاید فقط به کارش فکر میکرد...حتما...تنها چیزی که تا الان فکرشو میکردم....کرمهای درونم فعال شده بودند ناجور...چشمهام یهو برق میزد...بعد انگار خودمو گرفتار حس کردم...حالم گرفته شد...یهو یادم اومد در حال کرم ریزی ام...دوباره چشمام برق زد...اولین باره این رفتار ناپسند رو میخوام تجربه کنم...باید بفهمم بقیه چطور و چرا این کارهارو میکنن...باید بفهمم هنوز هم بچه ام؟؟؟میگم که کرمهای درونم بد فعال شده اند...خدا به دادم برسد کانهو...

آی دلمان غیبت های خاله زنکی میخواهد...آی دلمان میخواهد...دلمان میخواهد مثل این زنهای کدبانو بنشینیم در خانه و خانه داری و کیک پختن و از این حرفا و غیبت و اینا...از فردا گوشی تلفن را برمیدارم و از صبح علی الطلو ع شروع میکنم...شاید رنگ زندگی عوض شد...اونائی که این مدل زندگی میکنند چه لذتی میبرند؟باید کشف کنیمش...

امروز یه عالمه پیاده اومدم...شب بود..بارون بود ...تنها بودم...خوب بود...هیچ حسی نداشتم...نه دلم کسی رو میخواست نه دلتنگ کسی بودم...چه بی خیال...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 0:9  توسط فاطیما  |