تبليغاتX
اول راهم

اول راهم

42

هر اتفاقی توی زندگی مقصری نداره جز خودمون...فقط در زمان عمل چشمها بسته میشه و فقط حرفهائی رو میشنویم که دوست داریم...فقط چیزهائی رو میبینیم که دوست داریم...فقط کارهائی رو میکنیم که دوست داریم...کسی مقصر نیست

 

وای خدا...محمد داره ازم یه سوال میپرسه...میگه مامان اونائی که سیبیل دارن زورشون زیادتره؟؟؟؟وای خدااااااااااااااقربون سوال کردناش بشم من...چی شده به این نتیجه رسیده؟؟؟داره فیلم میبینه..قربونش بشم من...حالااونائی که سیبیل دارن زورشون زیادتره؟؟؟فداش بشم من...

 

خودم مقصرم...کاش تقصیرهامون رو قبول کنیم...شاید بگم در خیلی موارد هم من مقصر بودم ولی میدونم نبودم...میدونم هشدار داده بودم...میدونم گفته بودم...با همه این احوال معذرت خواهی کردم...ولی گویا...

بچه ام از همه چی مهمتر بوده...وقتی ندیده گرفته بشه خیلی چیزها رو نمیخوام...

 

دلم آغوش بی دغدغه میخواد...دارم...باید غرق آغوش بشم...بی دغدغه ترین آغوش رو دارم...قدر نمیدونم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 12:41  توسط فاطیما 

صداقت

 

پادشاهی تصمیم گرفت بر خلاف سنت پیشینیان خود که از میان فرزندان خویش جانشین تعیین میکردند جوان امین ، خردمند و فرزانه ای را به ولایتعهدی منصوب کند.
دستور داد تا جوانان مورد نظر از سراسر کشور را در کاخش جمع کنند و به هریک از ایشان دانه ای داد تا در فاصله یکسال آن را کاشته و پرورش دهند و برای او بیاورند.
یکسال گذشت و در روز موعود جوانان با گلدانهایی در دست که پر از گلهای متنوع و زیبا بود حاضر شدند.
در این میان فقط یک جوان گلدانی خالی را در دستش حمل میکرد که مورد تمسخر دیگران قرار گرفت.
پادشاه وارد شد و نگاهی به جمعیت کرد و جوان مورد نظر را نزد خودش خواند و او را به عنوان جانشین خود معرفی کرد.
این انتخاب مورد تعجب و اعتراض دیگران قرار گرفت.
پادشاه خندید و گفت:
دانه هایی که به شما دادم همگی پخته بودند و محال بود سبز شود و تنها این جوان بود که صداقت و راستی به خرج داد در حالیکه تلاش خود را نیز کرده است.

با خودمان رو راست باشیم...همین

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 0:6  توسط فاطیما  | 

41

روی شیشه نوشته خواب آور میباشد..از رانندگی پرهیز شود....ما که بی خواب شدیم کلا...خواب آلودگی چیه؟؟

یه مطلب بسیار جالب در کیخسرو بود:

خدا مرد را قبل از زن آفرید برای اینکه باید قبل از خلق شاهکارش تمرین میکرد.وقتی مرد را ساخت به ایرادهای کارش پی برد و زن را بدون آن ایرادها ساخت.

چرا بار قبل اینقدر شیطون شده بودم؟؟خودمم تعجب میکنم...چطور ممکنه؟

دلم میخواد بخوابم و دیگه بیدار نشم...چی انتظارمو میکشه فردا؟

دلم برای محمد سوخت امروز...وقتی گریه میکرد بغلش کرده بودم و حس میکردم چقدر تنهاست...

خدایا من کی آدم میشم؟اصلا آدم میشم؟قرار هست آدم بشم؟

خسته ام...بهم میگه این دو سه روز استراحت کن درست حسابی...میگم از اول هفته دربست توی خونه دارم استراحت میکنم...خسته ام.فایده هم نداره.هیچی.هیچی کارساز نیست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 2:8  توسط فاطیما  | 

41

دیشب باز رفتم بخوابم و خوابم نبرد...

اومدم سودوکو حل کردم و حل نشد....بسی مارا علاف کرده این یکی...

رفتم بخوام یه بیت اومد تو دهنم...نا خوادآگاه...رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن....این شعر چجوری افتاد در ذهنم خودمم نمیدونم...سرچش کردم یافتمش

رو سر بنه به بالين تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماييم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهي بيا ببخشا خواهي برو جفا کن
از من گريز تا تو هم در بلا نيفتي
بگزين ره سلامت ترک ره بلا کن
ماييم و آب ديده در کنج غم خزيده
بر آب ديده ما صد جاي آسيا کن
خيره کشي است ما را دارد دلي چو خارا
بکشد کسش نگويد تدبير خونبها کن
بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد
اي زردروي عاشق تو صبر کن وفا کن
دردي است غير مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گويم کاين درد را دوا کن
در خواب دوش پيري در کوي عشق ديدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوي ما کن
گر اژدهاست بر ره عشقي است چون زمرد
از برق اين زمرد هي دفع اژدها کن
بس کن که بيخودم من ور تو هنرفزايي
تاريخ بوعلي گو تنبيه بوالعلا کن


 

هوس خوندن شاهنامه کردم...این کیخسرو یه جوریه...شاهنامه رو شاید ۲۰ سال پیش خوندم(سن رو داری)همون موقعی که جنگ و صلح تولستوی رو خوندم...دیگه هیچ کتابی نتونست جذابیت این کتاب رو برام داشته باشه...

۳۱ سالمه...ا...ربع قرن هم بیشتره...ااااا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 14:25  توسط فاطیما  | 

40

چراخوابم نمیبره؟

میرم بخوابم..خوابم نمیبره..میام لیست مهمونای تولد محمد رو مینویسم...کی هست؟اول اسفند...

میرم بخوابم...خوابم نمیبره...میام تیوی رو روشن میکنم...پشت برج سفید تموم شده...

میرم بخوابم..خوابم نمیبره...میام میشینم ۴۵ کانال و بالا پائین میرم...شبکه گرگان پشت برج سفید داره...۳ مین میبینم...حوصله ام نمیاد....۹۰ داره...خاموش میکنم...کیخسرو رو باز میکنم...باقیشو چندان دوست ندارم...هدف خاصی نداره...میخونم....خوابم میاد...

میرم بخوابم...خوابم نمیبره...میام میشینم اینجا...شاید خوابم گرفت...چشمام به زور بازه...ولی خوابم نمیبره...

چراخوابم نمیبره؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 0:18  توسط فاطیما 

39

صبح دلم خواست زودتر ۳ شنبه بشه تا من تکلیف دندونم رو مشخص کنم...بعد با خودم گفتم نه...بی خیال..بذار همون مثل همیشه بره جلو..اینطوری زودی تموم میشه زمان...از چی ترسیدم؟از چی؟؟؟نمیفهمم...چرا من از گذر زمان وهم ورم داشت...منتظر چی هستم؟؟؟هیچ چیزی نیست تا من انتظارشو بکشم...تا من بخوام زودتر بهش برسم..یا اینکه بخوام به اون روز نرسم....تعجب میکنم...

قطعا یه معنائی داشته...حتما.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 1:37  توسط فاطیما  | 

38

اه کاش میشد یه اتفاق جدید وغیر تکراری تو زندگیم میافتاد...

ای...حالم داره بد میشه...انگار همه دوست دارن یکیو دوست داشته باشن..با یکی حرف بزنن...عاشق باشن...(همه اینا کمی از احوال امروزم بود)ولی همش تکراریه...همه عاشق شدن..مهجور موندن...دوست داشتن...زنده شدن..مرده شدن..اه...آره تنها چیز غیر تکراری مردنه...ای ول...هرچند اینم خیلی تکراریه..خوب مثلا من الان اومد و مردم..چی؟یه سری از آدمها برام گریه میکنن و بیشتر برای بچه ام غصه میخورن که بی مادرشد و برای مامانم که طفلی دخترش مرده و از این حرفا..بعد هم هنوز به ختمم نرسیده همه به فکر اینن که تو مراسم چهلمم چی بپوشن و کجا شام بدن..اگه برام چهلم بگیرن البته...اینام تکراریه...ولی واسه خودم که رفتم اون طرف امیدوارم تکراری نباشه..امیدوارم از اون جهنم و سوسک و مارمولک و این حرفا خبری نباشه..ایمدوارم واقعا چیزی باشه در حد تجربه خیلی خیلی نو....ای بابا...

 

یکساعت بعد:

دلم شدیدا گریه میخواد...اینا همش عوارض نبود همون بالائی است...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 18:28  توسط فاطیما  | 

37

سعی میکنم بخوابم ولی نمیشه...

چراغ رو روشن میکنم و میشینم پای خوندن کتاب...از زمانی که کتابی رو خوندم شاید دو سالی بگذره..شاید هم خیلی بیشتر...شاید هم کمتر و من یادم نمیاد...ساعت میشه ۴ و من بیدار...صبح باید ۷ بیدار شم..سالگرده بهشت زهرا باید بریم...دلم چقدر همین الان هوای بهشت زهرا کرد...پهلو به پهلو میشم و خوابم نمیبره...امشب جای من روی زمین توی هال هست...اقای امپراطور کوچیک ما از اونجا که مریض بود هوس خوابیدن در کنار اقای پدرش رو داشت و از اونجائی که آقای پدر باید جایش زیاد باشد مارا از تخت محروم کردن...ما هم بر روی زمین گویا خوابمان نمیبرد...

وای خدا من چطوری ساعت  ۷  بیدار شم؟؟؟میگم بهتره اصلا نخوابم....بهتره ها..

خلاصه...

کیخسرو رو خریدم برای خوندن....شاهدخت رو خیلی دوست داشتم...جزو معدود کتبی بود که دوبار خوندمش...کیخسرو هم خوب بود تا اونجائی که همه چی رنگ واقعیت داشت..رفتم ته داستان رو خوندم...همه چی لو رفت..البته به خیالات که رسیدم ته داستان رو انتخاب کردم برای خوندن...ولی دوستش داشتم اوایلش رو...شاید بعدشم خوب باشه..نمیدونم...

دلم جارو کردن کوچه رو خواست تو یه شب برفی زمستون...

کلن دلم یه شب برفی خواست...بر خلاف پارسال که همش آرزو کردیم برف نیاد و نیومد...امسال دلم برف میخواد.

ترسو ام...خیلی زیاد...دوباره سرمو انداختم پائین و کوتاه اومدم...البته اون اول کوتاه اومد و منم دلم سوخت...ولی باید یه تصمیم جدی بگیرم ...یه آدم بی شعوری هم که خود را از ما دور نگه میدارد و ما هم قصد آزار دادن ایشان را نداریم پس نمیتوانیم از ایشان همفکری بگیریم...ایش...دلم یه کسیو میخواد که بتونه بهم کمک کنه شدید...کاش یه نفر پیدا میشد!!!!!

دلم پدربزرگی..عموئی...پسر عموئی...خاله ای ...عمه ای...دوستی....میخواهد ...که بدبختانه هیچ کسی موجود نمیباشد....

دلم یه زن و شوهر خوب دوست میخواد...که از جیک و پوکم خبر داشته باشن و من بتونم راحت حرفمو براشون بزنم...مثل توی فیلم حس پنهان

چه خواستنی هائی....

خدایا...قربونت بشم من...دلم برات تنگ شده بودا...بالاخره باهات آشتی کردم...حالا دوباره میشم همون فاطمه ای که هر کاری دلش میخواست میکردقربونت بشم من...نه خوبه؟خوبه من محلت نذارم ولی به حرفات گوش بدم؟؟؟با اینکه دوستت باشم و باهات باشم و باهام باشی و من هر کار دلم خواست بکنم؟؟؟نه خدا وکیلی کدومش بهتره؟؟؟خدااااقربونت بشم من..وای دلم یه ریزه شده بود واسه قربون صدقه رفتنت....

 

.....قند عسل مریضه دیگه...همینجوری تب داره...امروز منم مریض بودم ویه دونه از اون قرصای معتادی خورده بودم...حالی میدادا..اصلا حرف نمیتونستم بزنم...وای خنده داری بودا...بچه مم که مریض..همش وولو بود این ور اونو ور...عزیزم..اصلا هم اذیتم نکرد قربونش بشم من...فقط توجه میخواست...باباش رفته بود سرکار...اینم گریه ...منم تو هپروت..گفتم محمد زنگ میزنم بابات بیاد...اسلوموشن میگفتم...گفتم قرص خوردم نمیتونم بلند شم....اونم منتظر باباش...با بغض...فداش بشم ...هی چرا نمیاد...منم انگار ساعت برام نمیگذشت..اصلا یادم نمیومد کی بهش زنگ زدم...نیم ساعت بعد اومد...محمد و میگی سر حال...خوب..انگار نه انگار...قربون پسرم بشم من...باباش گفت بریم بیرون .دوتائی برن...هی سوال پیچ باباشو که نمیدونم چرا ماشین پنچر میشه و از این چیزا...بعد حرف استفراغ کردن ( گلاب به روتون )محمد شد...گفت اگه تو ماشین اسفاغم بیاد چی؟باباش گفت پیاده میشیم تو جوب آب...دوباره پرسید باباشم گفت رو سر من....محمدم گفت آخه من قدم به سر تو میرسه؟؟؟؟وای منو میگی....مردم از خنده....گفتم بله تحویل بگیرید...ادامه هم میده... نمیتونی که تو ماشین هم بشینی دولا بشی؟؟؟میشه؟؟وای منم خنده های اسلوموشن....

قربون عشقم بشم من....به خدا حرفائی میزنه ها....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 5:25  توسط فاطیما  | 

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن


خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها


چونیلوفر عاشقانه چنان میپیچم بپای تو
که سر تا پا بشکفد گل ز هر بندم در هوای تو
بدست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را دگر که بگیرد
به آه و زاری اگر نپذیری شکسته دلم را دگر که پذیرد


خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها کن
تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری
شکسته قلب من جانا بعهد خود وفا کن

خدایا بی پناهم
ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است
ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
که تا پر کشم به بال غمت رها در کهکشانها


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 14:7  توسط فاطیما 

36

کاش مردن دست خودمون بود..هر موقع میخواستیم میمردیم و هر موقع خواستیم زنده میشدیم...

حالا اصلا زنده بودن چی داره؟؟؟

کاش گناه نبود...اینقدر ظرف گناهم پره که میترسم این رو هم بهش اضافه کنم وقتی هم که دیگه نمیشه کاریش کرد...

کاش همینطوری شب میخوابیدم و بیدار نمیشدم...

خسته ام...

شب که میخوابم به این فکر میکنم که دیگه هیچ معنی نداره...وقتی اینقدر مزخرفه همه چی...چرا باید ....اه..اصلا فکر کردن بهشم اذیتم میکنه..دارم دیوانه میشم...دلم میخواد بمیرم..حالم میخواد بهم بخوره...دلم میخواد بذارم برم...نمیدونم...

کاش میدونستم

کاش میدونستم

کاش میدونستم

 

............

فداش بشم من...هزار بار هم این ۱۲۵ رو بذاره میشینه میبینه...دیالوگاشم حفظ میکنه و تو روز هزار بار واسه خودش تکرار میکنه...

معطل نکن...سرتو بپا...

از چی این دیالوگ خوشش اومده که هی تکرار میکنه؟؟؟!!!!!

............

کاش میتونستم تصمیم بگیرم...کاش یه کمی شجاعت داشتم...یه کمی...کاش اینهمه ترسو نبودم....ترسو...من ترسو از آب هم میترسم چه برسه به زندگی...

خدایا هستی صدات کنم؟؟؟؟میدونی چند وقته صدات نکردم؟؟؟واسه اینه که روم نمیشه بیام سراغت...دارم تو حجم تنهائی ها غرق میشوم...

...........

کی بود میگفت وقتی سنت میره بالا محتاط تر میشی...آهان...فکر کنم انصاریان بود...که اولش قرمز بود بعدش ابی شد...دیشب...رفته بود توی قبر فکر کنم حرف میزد....آره انگار دیگه اون حال و هوا رو نداری..باور کن فرق داره...هی نگید این حرفا رو نزن ...تلقینه...تلقین نیست ...کلا مخ آدم چرخ میخوره...دلم میخواست هنوزم چشمام خوشبختی رو نشون میداد..ولی...دلم میخواست هنوزم ذهنم احساس خوشبختی میکرد...ولی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 13:39  توسط فاطیما